باران پاییزساحل دلت را به خدا بسپار خودش قشنگترین قایق را برایت میفرستد | |
|
یک روز دیگر و صبح زیبا رسید خدایا شکرت که نمی گذاری بترسم از شروع دوباره خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان میکنم ببخش.... گاهی وقتا خدا درهارو میبنده و پنجره هارو قفل میزنه زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون داره طوفان میاد و میخواد ازت محافظت کنه
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 10:23 توسط باران
|
خدایا!
به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ، بربیثمری لحظهای كه برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگیاش سوگوار نباشم.. خدایا چنین زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست... ای خداوند...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:27 توسط باران
|
ازبعضيا ميپرسي چرا نماز نميخوني؟
ميگن تاسال پيش خيلي مقيد بودم نماز ميخونم نماز جمعه ميرفتم اما يه ماجرايي پيش اومد مثلا به وصال فلان دختر يا پسر نرسيدم ديگه تصميم گرفتم نخونم!!! شمام اگه اين ماجراها واستون پيش اومده وهمچين تصميمي گرفتين بدونين تو امتحان خدا رفوزه شدين... خطاب به اين افراد: خدا از بنده هاي خوبش امتحان ميگيره تابفهمن چند مرده حلاجن وانقد ادعا نكنن كه خدا به خاطر نمازي كه ميخونم اينكارو واسم بكن يا نكن چون اون كسايي كه بعد هرامتحان ازين تصميما ميگيرن بايد بفهمن كه نماز خوندنشون كه باهراتفاقي ترك شده ارزشي نداشته ومقبول نبوده.... درضمن مگه خدا از نماز خوندن شماها چه سودي ميبرده كه قهر كردين كه ديگه نماز نميخونم اين انسانه كه به خدا وعبادتش محتاجه نه خدا..... پ.ن: يه اتفاقي واسم افتاد كه خيلي منو به خدام نزديكتر كرد خداجونم شكرت..... پ.ن 2: لطفا هركي اين مطلبو خوند احيانن باهام موافق بود دعاي خير يادش نره... پ.ن3: ميسي
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:22 توسط باران
|
رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر
خاله ام میگه
ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده
الان رسيده به من!!!!
که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم
اومديم استخدام شيم
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما
رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ
نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه
میخوام ببینم اف ف سالمه یا نه
میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد
محلمون اذان میگفتم صدام گرفته
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش
درومد!!!!!! رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟
دارم خودم رو آماده پرواز میکنم
خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس
میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم
تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان
اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود
منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین
خواهرم از بیرون میاد خونه..میبینه پشت سیستمم...میگه کامپیوتر روشن
کردی؟؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن
بهش واسه چشات خوبه...!
پسر جان وضو ميگيري ميگي پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام قزل الا صيد كنم
زنه شیکمش اومده جلو ، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ
این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده
شوهرش اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟
کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!! کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: نور چشام دارم رو تردمیل مثل خر میدووم یارو میگه اینجوری میدویی لاغر کنی؟؟
به استاد میگم لطفا کمکم کنید دارم مشروط میشم.
از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن ، طرف میگه بفرستم واستون؟
رفتم مغازه میگم آقا یه شیر بدین
اومدم دست و پام آردی کنم برم سروقت شنگول و منگول
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11:19 توسط باران
|
سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار وسال نومبارك...
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 16:39 توسط باران
|
این در حالی است که پیشینه تاریخی ولنتاین، تنها به حدود 1700سال پیش باز میگردد، در حالی که آیینی بسیار قدیمتر و با شکوهتر با نام «سپندارمذگان»، یا «سپندارمذ» از بیش از پنج هزار سال پیشینه در ایران برخوردار بوده و میتوان گفت، ولنتاین کپیبرداری شده این جشن باستانی ایرانی است. سپندار مذ لقب ملي زمين است؛ يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق ميورزد.
بدو برو ادامه مطلب زود باش برو دیگه {ادامه مطلب...}
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 12:16 توسط باران
|
خیلی بد وقتی میبینی عزیزات یکی یکی دارن از دور و برت کم میشن،اول فکر میکنی خب تو که کار اشتباهی نکردی پس حتماً تقصیر اوناست . اما وقتی تعداد اونا زیاد میشه میفهمی ایراد از خودته . اونوقته که از خودت نا امید میشی ، از تمام اخلاقا و رفتارات بیزار میشی ، همش فکر میکنی آخه کجا مسیرو اشتباه رفتی که الان داری روزا و شباتو با این عذابای روحی میگذرونی . همش تو دلت میگی چقد پستی ، چقد نامردی که عزیزاتو یه طوری اذیت کردی که از دستت به ستوه اومدن و بی خیالت شدن . کم کم به این نتیجه میرسی که تو لیاقتشونو نداشتی ، که همون بهتر که برن و از دست تو و اخلاقای مزخرفت راحت بشن . یعنی اگه واقعاً دوسشون داری نباید راضی بشی به زجر کشیدنشون از کنار تو بودن . ته دلت میدونی چقدر دوسشون داری ، میدونی حاضری براشون جون بدی اما چه فایده !!! اینجاست که به خودت میگی : هی رفیق بهتره بری بمیری !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 18:4 توسط باران
|
بعد از واقعه عاشورا تعدادي از لشکريان ابن زياد، سر امام حسين ع را به سمت شام حرکت دادند تا به نزد يزيد برده و جايزه بگيرند.
آنان سر را داخل صندوقي گذارده بودند و به هر منزلگاهي که مي رسيدند ، سر را بيرون مي آوردند و با آن سر مقدس بازي و تفريح مي کردند و به شرب خمر مي پرداختند سپس آن سر را به نيزه مي زدند ، صبح که دوباره راهي مي شدند آن را در صندوق مي گذاشتند تا اين که لشکر ابن زياد ملعون به کنار ديري رسيد که راهبي در آن سکونت داشت. آنان سر را از صندوق بيرون آورده و بر نيزه کردند و دور آن سر مقدس نشستند و به خوشگذراني پرداختند. نيمه شب راهب صداي کسي را شنيد که تسبيح خداوند مي کرد ، چون از دير بيرون آمد ديد از صندوقي که در کنار ديوار دير نهاده اند ، نوري عظيم به جانب آسمان مي رود و از آسمان فوج فوج فرشتگان فرود مي آمدند و خدمت آن سر سلام مي گفتند و آن سر را تکريم مي کردند. راهب از مشاهده اين احوال تعجب کرد ، سپس به ميان لشکر آمد و پرسيد بزرگ لشکر شما کيست؟ گفتند: خولي اصبح است. به نزد خولي ملعون آمد و پرسيد شما که هستيد؟ گفتند از ياران ابن زياد. گفت درون آن صندوق چيست؟ گفتند سر حسين بن علي بن ابيطالب ع پسر فاطمه س دختر رسول خدا ص. راهب گفت شما بد مردمي هستيد اگر مسيح فرزندي داشت ، ما او را به روي چشم جا مي داديم. سپس گفت 10هزار اشرفي پيش من است آن را بگيريد و اين سر را بدهيد تا صبح نزد من باشد. آنان قبول کردند و سر را به او دادند. راهب آن سر مبارک را با گلاب شست و با مشک و کافور ، خوشبو کرد و بر زانو گذاشت و تا صبح گريست. چون صبح شد به آن سر مقدس عرض کرد يا اباعبدالله بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان خود را فداي تو نکردم. يا اباعبدالله هنگامي که جدت را ملاقات مي کني شهادت بده که من کلمه شهادتين را گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم سپس راهب سر مقدس را به لشکريان داد و از صومعه بيرون رفت و به کوهستان پناه برد و در آنجا به عبادت مشغول بود تا از دنيا رفت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:31 توسط باران
|
من خدا را دارم کوله بارم بر دوش سفری می باید سفری بی همراه گم شدن تا ته تنهایی محض سازکم با من گفت: هرکجا لرزیدی... از سفر ترسیدی تو بگو از ته دل... من خدا را دارم من و سازم چندیست که فقط با اوییم...
خدا جون سلام منم همون بنده گناهکار.......... خدایا یعنی اینقدر گناهکارم که حتی جواب سلاممو نمیدی؟؟!! نه خدا تو این جوریا هم نیستی مگه تو همونی نیستی که من هروقت بهت احتیاج داشتم میومدم پیشت و دستمو میگرفتی،دستای گرمتو میذاشتی توی دستام و بهم میگفتی گریه نکن مگه منو نداری آره هنوز دارم گرمی دستاتو احساس میکنم،صدای قشنگتو که میگفتی آروم باش،مگه تو همونی نیستی که میگن بخشنده و مهربونی؟!،همونی که از رگ گردن بهم نزدیکتره،همونی که اخرشه؟؟!!!همونی که از بالا هوامو داره و داره نگام میکنه!!!آره خودتی خوب میشناسمت خیلی خوب......راستی چرا گفتم تو از بالا داری نگام میکنی..تو که با خود منی ، تو که گرمی دستاتو دارم حس میکنم... راستی چه کسی گفت که او آن بالاست او هم اینجاست و هم آن جاست اگر هست و خداست او خودش گفت که انی معکم... پس چه حاجت که به هنگام دعا آسمان را به طلب بنشینم آسمان چشم من است چشم من منزل اوست دل من کعبه اوست این همه من هم ازوست................ خلاصه این که اگه دستای مهربونت برای کمک بهم نیاد بدجوری فرو میرم........ خدایا مگه نمیگن تو هم قصه نانموده دانی هم نامه نانوشته خوانی؟؟؟؟ پس چرا من دارم برات مینویسم؟؟؟؟ تو که از همه چی خبر داری میدونی یه نفر این جا دیوونته!میدونی اگه تنهاش بذاری میمیره میدونی بی تو هیچه،فقیره،بی تو با نیستی قرینه پس خدایا هیچ وقت تنهاش نذارو همیشه تکیه گاه و همراهش باش و بذار همیشه گرمی دستاتو احساس کنه...... خدایا حتی اگه دوسم نداشته باشی میخوام فکر کنم که دوسم داری وبهت بگم که یکی اینجا هست که عشق آسمونیشو خیلی وقته پیدا کرده و خیلی دوسش داره و دیوانه وار می پرستدش..........
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 11:45 توسط باران
|
خدا خر را آفرید و به او گفت: خدا سگ را آفرید و به او گفت:
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 10:36 توسط باران
|
این تست فقط ۳پرسش دارد و جواب ها شمارا شگفت زده خواهند کرد
جواب هارا نخوانید چون مغز شما مثل یک چتر نجات عمل میکند ،وقتی که باز است بهتر عمل می کند. اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت. یک قلم و کاغذ بردارید و جواب هارو بنویسید. این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد. حالا شروع کنید.............. نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود بگویید؟ ۱.گاو ۲.گوسفند ۳.ببر ۴.خوک ۵.اسب یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید: سگ گربه موش صحرایی قهوه دریا به کسانی فکر کنید(کسانی که شمارا بشناسند و برای شما مهم باشند)و آنها را به رنگ های زیر ربط دهید(افراد تکراری نباشند برای هر رنگ نام یک فرد) زرد نارنجی قرمز سفید سبز توجه: جواب های شما باید دقیقا همانی باشند که مطلوب شماست. برای دیدن جواب به ادامه مطلب برید: {ادامه مطلب...}
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:43 توسط باران
|
و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست مرگ وارونه يك زنجره نيست مرگ در ذهن اقاقي جاريست مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان مرگ در حنجره سرخ _ گلو مي خواند مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است مرگ گاهي ريحان مي چيند مرگ گاهي ودكا مي نوشد گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد و همه مي دانيم : ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا , مي شنويم. (سهراب)
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 16:53 توسط باران
|
فصل پاییز است ...آسمان گهی تاریک و گهی غمگین و سرد برگهای زرد سوار بر دل باد ابرها گریه کنان بر دل رود کوچه مرده خیس خانه ها ساکت و کور چهره ها خسته و رنجور و فضا تاریک است خش خش برگدرختان زیر پای مردمان وز وز باد خزان بر جسم و گوش رهروان آتش گرمی که می بخشد نشاط بر روح و جان آه از این کوه مه آلود آه از این خشکی باد آه از این دشت شقایق که ندارد دل داغ همه افسرده از این که چرا فصل خزان می برد خاطره ها را همه از حس بهار
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 13:42 توسط باران
|
بيهوده متاز که مقصد خاک است
- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن - نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم - هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن - هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود - دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود - هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم - خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست - دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است - تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد - هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد - مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀخود ، قلبي كودكانه داشته باشد - سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی - يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها - دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است - هيچوقت نمیتوانيد با مشت گره کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد - نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد - کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني - هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد - در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 16:10 توسط باران
|
|
![]() درباره وبلاگ صداي باران از پشت پنجره صدايي به گوش مي رسد صداي تق تقي كه مرا مي خواند صداي باران چه زيبا غبا ر را مي شويد صدايم مي كند تا من غبارهاي شسته را ببينم صدايي كه نگاهم را به آسمان مي كشاند چه حس زيبايي به من مي دهد حس شستن-شستن فكر كذاشتن غبارها در آب مي خواهم آسوده شوم غبار ها را بايد گذاشت براي لحظه اي بايد آسوده بود ================= مرا اینگونه باور کن..کمی تنها کمی بی کس کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده....خدا دیگر کجا رفته؟نمی دانم مرا ایا گناهی است که شاید هم جرم آن غریبی و جدایی است.....؟مرا اینگونه باور کن...... منوی اصلی صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ رای به وبلاگ جدیدترین مطالب جرم من نیایش پـَـ نــه پـَــــــ !!! سال نومبارك... وقتی سپندار مذگان فراموش میشود و ولنتاین گرامی!! هی رفیق بهتره بری بمیری مسیر حرکت سر امام حسین(ع) من خدا را دارم آرشیو اسفند 1390 بهمن 1390 مهر 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 لینکهای روزانه خاطرات گم شده تبسم عشق رها کوچولو "مرکز فرهنگی راهیان نور"بلاش"" دل یار وب سایت رسمی مجیدخراطها مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی الی اگه یه روز اینجارو خوندی اخرین بوسه تو رضا کنکوری درد و دل های یک دانش آموز دنیای کشتی کج دختر خیالی سرزمین دلتنگی love.elnaz دانش و سرگرمی بزرگترین مرجع پخش آهنگ و ملودی سلام علی ال یاسین نرگس کوچولو کلبه عشق king-fun دوستیابی چگونه زندگی را مغلوب کنیم؟ وبلاگهای برتر پیوندها elena گالری عکس قالب وبلاگ طراح قالب بلاگفا |